تبليغاتX
بهترین من
عاشقانه های زندگی ما
خدایا ازت ممنونم به خاطر همه خوبی هایی که در حق من کردی.

عزیزه دلم الان که کنارم خوابیدی صدای نفسهات تو سکوت شب برام  ارامش بخشه.هیچ کسی مثل تو نمیتونه باشه ...مهربونم بهترینم عاشقانه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 2:29  توسط ز.ش  | 

فردا اولین سالگرد عروسیمونه...چه زود گذشت. امشب حنابندونمون بود یادش به خیر.... امروز عصر به  پارسال لباس عروسم رو از کمد در آوردم و پوشیدم.

الان دلم یه کم گرفته...این چند روز خیلی بهم ریختم . همش دلم گریه می خواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 21:29  توسط ز.ش  | 

دیروز ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ رفتیم دی وه زناو. دو مینی بوس بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت. رقص کردی و کتیبه و .... روز خیلی خوبی بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 1:23  توسط ز.ش 

امروز حسابی شرمنده ام کردی الهی فدات بشم..
+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 3:23  توسط ز.ش  | 

پارسال تو همچین شبی مراسم خواستگاری آقایی از بنده بود.آخیش یادش به خیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:19  توسط ز.ش  | 

یک ماه گذشت از هم خونه شدنمون یک ماه پیش این موقع ها آتلیه بودیم یه عروس دوماد شیک و ساده جفتمون خوچگل شده بودیم عروسی و مراسم های دیگه همهگی خیلی خوب برگزار شد .آقایی من بهترین مرد دنیاست (فقط تو می تونی من رو اینقدر خوشبخت کنی عزیزم) . پیش تو بودن نهایت لطفیه که خدا به من داشته از خدا همیشه برای داشتن تو ممنون بودم و هستم.

پنج شنبه یازدهم رفتیم باغ دوست آقایی خیلی خوش گذشت عصر رفتیم تا ۱ شب موندیم .

دوهفته بعد عروسیمون هم رفتیم مسافرت .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 20:18  توسط ز.ش  | 

این روزا من و خانمی خیلی سرمون شلوغه. دو سه هفته پیش یه هفته رو کامل تهران بودیم. اکثر خرید ها مون رو اونجا کردیم. چقدر هوا گرم بود. کلی هم خوش گذشت بهمون. لوستر و پرده و مبل و میز نهار خوری و خرید های ریز خودمون رو اونجا کردیم. عالم خانم هم با شوهرش اومد دیدنمون و برامون یه پتو هدیه آورد. آخر سر گفتیم به آرش بیاد دنبالمون. خواهر خانمی هم از خارج برگشت و ما هم رفتیم بدرقه شون. آرینا هم قد کرد. اون شب خونه ما شلوغ بود. از اونجا رفیم مراسم نامزدی پسر دختر دایی. ارگ آورده بودند و اونجا هم رقصیدیم.  دیروز هدیه هامون رو بردیم خونه خانمی . کلی رقصیدیم و حسابی به من حال دادند. خوش گذشت. این هفته عروسیمونه. من و خانمی خیلی بهمون خوش میگذره. خونمون رو خوشکل تزیین کردیم. همه خوششون اومده. خدایا شکرت....
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:18  توسط ز.ش  | 

روزهای عجیبیه. دوتایی داریم خونه مون رو می سازیم. خانمی خیلی زحمت میکشه. خیلی هوای من و داره. امشب اومدم یه سری چیزا رو بنویسم دیدم خانمی نوشته. الان خانمی دلگیره نمیدونم چرا. کاش می دونستم. بهم نمیگه. آخه اون فکر نمیکنه که برام خیلی مهمه بدونم چرا ناراحته. قراره پنجشنبه بریم تهران واسه خرید. خوش میگذره. یه چند روزی می مونیم و با خونواده باجناقم بر میگردیم اینجا. کلی کار داریم واسه انجام دادن. بعضی از کارهامون هم واسه انجام ندادنه. مثل اخم کردن و خسته شدن و  این جور چیزا. منم امیدوارم بتونم تا پاییز یه سر و سامانی به کارم بدم. یه جورایی دارم با زندگی کشتی میگیرم. ولی بدک نیست میزنمش زمین. عددی نیست آخه.

در ضمن از عقدمون الان سه ماه و خورده ای میگذره. اگه چشم نزنم خودمون رو ما یکی از بهترین زوج های روی زمینیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 2:0  توسط ز.ش  | 

قرار بود عروسیمون بعد سال پسر عمه آقایی باشه. دوتایی تصمیم گرفتیم به خاطر خاله آقایی و خواهر من که بر می گردن ایران تابستون عروسی بگیریم.به خونواده هامون هم گفتیم اونا هم موافقت کردن . ما هم روز عروسی و سالن رو تعیین کردیم شد ...ایشا...14 مرداد.لباس عروسم رو هم زن داداشم اندازه امو گرفت که برام بدوزه کارش توپه هیچ نگرانی ندارم.  مراسم جهاز برون و این چیزا هم نداریم خودمون دوتا داریم یواش یواش خونه مون رو آماده می کنیم هر چی که از جهیزیه ام بود رو بردیم تو خونمون و با وسواس و یواش یواش داریم می چینیمش هر چی هم که مونده تو این مدت می خریم . مبل و بعضی خرت و پرتامون رو هم تهران می خریم. لحظه لحظه این روزها رو دوست دارم .

27 خرداد عقد دختر دایی.

28 خرداد رفتیم باغ.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 13:3  توسط ز.ش  | 

دیشب دو تایی با هم رفتیم بیرون .عزیزم وقتی نگاهت می کنم وقتی صدام میزنی وقتی گرمی دستتو حس می کنم .....خیلی دوست دارم .

راستی شب جمعه هم دختر داییم و نامزدش اومدن خونمون با بقیه بچه ها. پسرا آخر شب رفتن  دخترا هم تا غروب جمعه موندن.جمعه هم با آقایی جون هممون رفتیم بیرون عکسم گرفتیم

بعدا نوشت :غروب با فرشته و آقایی و دوستش رفتیم بیرون شاید قسمت شد و این دوتا همدیگه رو پسندیدن. شب هم رفتم خونه داییم شب جمعه عقده دختر داییمه رفتم لباسشو ببینم راجع به مهمونی حرف زدیم ...زن دایی یه چیزی گفت جلو سحر دوستمون که اونم اونجا بود حالمو گرفت بغض کردم..برگشتنی آقایی اومد دنبالم  پیشش بغضم ترکیدحالم بهتر شد.

تو رو نداشته باشم باید چیکار کنم عزیزه دلم مممماچ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:16  توسط ز.ش  |